فانوس

شب چراغ


  نه تو می مانی

  و نه اندوه

   و نه هیچیک از مردم این آبادی

   به حباب نگران لب یک رود قسم ،

   و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت

   غصه هم میگذر

  آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

  لحظه ها عریانند ، به تن لحظه ی خود ،  جامه اندوه مپوشان هرگز

نوشته شده در 92/02/02ساعت 9:21 توسط فانوس| |

امروز اشك ديدگانم را...

و فردا غم دستانم را...

پر مي كند از درد نبودنت

و گوشه گوشه تنهايي ام ،

پر مي شود ازخاطرات وجودت

حال ديگر آسمان نگاهم ،

پر است از ابرهاي بي كسي...

حال ديگر باران زچشمانم جاريست

حال ديگر صداي گامهاي خسته ات

دراين راه طولاني نمي آيد بگوش

حال ديگر نيستي تا من باشم

تا من باشم و عصاي خستگي ات شوم

ديگر نيستي تا نسيم نگاهت نوازشم كند

ديگر نيستي تا چارقدت را تا كنم 

سجاده ات را پهن كنم و تو

برايم مثل هميشه دعا كني و

من چارقدت را ببوسم 

و آرام بگيرم

آنگاه كه بودي من نبودم

حال كه هستم تو نيستي

كاش بودم به قدر لحظه اي

اما افسوس كه تو رفتي بي خداحافظي

 و چين دستان چروكيده ات

لا به لاي رؤياهاي شبانه ام

مانده بجا

افسوس كه تو رفتي 

و تنها ، بوي گيسوان بهاري ات

بر تن فرسوده اين اتاق تاريك

مانده بجا

و نقش خيالت بر اندام قلب شكسته ام

بند مي زند

افسوس و صد افسوس كه ديگر نيستي

تا خاطره هايم با تو تكرار شود

تا عشق با تو آغاز شود

كاش بودي و دوباره

احساسم مي كردي

كاش بودي و هميشه

احساست مي كردم


برگرفته از وبلاگ لوكس بلوگ


بهترينم را از دست داده ام  و در سو گش عزادارم رفتنش را باور نمي كنم و نبودنش را تحمل ندارم

براي شادي روحش حمد بخوانيد و براي آرامشش سوره

نوشته شده در 91/08/27ساعت 12:56 توسط فانوس| |

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.
وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او بطور مخفیانه عاشق شاهزاده بود.
دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.
مادر گفت : تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا.
دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند. اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.
روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت : به هر یک از شما دانه ای میدهم.
هر کسی که بتواند در عرض شش ماه، زیباترین گل را برای من بیاورد، ملکه آینده چین می شود.
دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.
سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود، و گلی نروئید.
بالاخره روز ملاقات فرا رسید.
دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هم هر کدام گل بسیار زیبائی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند.
لحظه موعود فرا رسید.
شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود.
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است.
شاهزاده توضیح داد : این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده، که او را سزاوار همسری امپراطور می کند : گل صداقت ...
همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند و امکان نداشت گلی از آنها سبز شود !!!



نوشته شده در 91/08/15ساعت 9:33 توسط فانوس| |

 روزی مرد نابینایی روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید .

روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.

او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد.

عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟

روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.

حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید

 

نوشته شده در 91/08/10ساعت 12:58 توسط فانوس| |

شبي باراني


رسالت من این خواهد بود


تا دو استکان چای داغ را


از میان دویست جنگ خونین به سلامت بگذرانم


تا در شبی بارانی


آن ها را با خدای خویش چشم در چشم هم نوش کنیم

 

"حسین پناهی"

نوشته شده در 91/07/30ساعت 9:11 توسط فانوس| |


به روی زندگی خوش خندگی کن


تو با لجبازی اش یکدندگی کن


به هر پیچ و خم و سختی رسیدی


فقط با دنده یک رانندگی کن

 

نوشته شده در 91/07/24ساعت 12:36 توسط فانوس| |

 

در کودکی ...

در کودکی نمی دانستم که باید از زنده بودنم خوشحال باشم یا نباشم چون هیچ موضع گیری خاصی در برابر زندگی نداشتم!فارغ از قضاوت های آرتیستیک در رنگین کمان حیات ذره ای بودم که می درخشیدم! آن روز ها میلیون ها مشغله دلگرم کننده در پس انداز ذهن داشتم! از هیئت گل ها گرفته تا مهندسی سگ ها،از رنگ و فرم سنگ ها گرفته تا معمای باران ها و ابر ها،از سیاهی کلاغ گرفته تا سرخی گل انار همه و همه دل مشغولی شیرین ساعات بیداریم بودند! به سماجت گاو ها برای معاش، زمین و زمان را می کاویدم و به سادگی بلدرچین سیر میشدم .
گذشت ناگزیر روزها و تکرار یک نواخت خوراکی های حواس، توفعم را بالا برد!توقعات بالا و ایده های محال مرا دچار کسالت روحی کرد و این در دوران نوجوانیم بود!مشکلات راه مدرسه،در روزهای بارانی مجبورم کرد به خاطر پاها و کفش هایم به باران با همه عظمتش بدبین شوم و حفظ کردن فرمول مساحت ها، اهمیت دادن به سبزه قبا را از یادم برد! هر جه بزرگ تر شدم به دلیل خود خواهی های طبیعی و قرار دادهای اجتماعی از فراغت آن روزگار طلایی دور و دورتر افتادم. .
ااین روز ها و احتمالا تا همیشه مرثیه خوان آن روزها باقي خواهم ماند!تلاش میکنم تا به کمک تکنیک بیان و با علم به عوارض مسموم زبان،آن همه حرکت و سکون را باز سازی کنم و بعضا نیر ضمن تشکر و سپاس از همه همنوعان زحمتکشم که برایم تاریخ ها و تمدن ها ساخته اند گلایه کنم که مثلا چرا باید کفش هایمان را به قیمت پاهایمان بخریم و چرا باید برای یک گذران سالم و ساده، خود را در بحران های دروغ و دزدی دیوانه کنبم.
جرا باید زیبایی های زندگی را فقط در دوران کودکی مان تجربه کنیم حال آنکه ما مجهز به نبوغ زیبا سازی منظومه هاییم.در مقایسه با آن ظلمات سنگین و عظیم "نبودن" بودن نعمتیست که با هر کیفیتی شیرین و جذاب است.
بدبینی های ما عارضه های بد حضور و ارتباطات ماست!فقر و بیماری و تنهایی مرگ ما،هیچ گاه به شکوه هستی لطمه نخواهد زد!منظومه ها می چرخند و مارا با خود می چرخانند.
ما،در هیئت پروانه هستی با همه توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم.برای زمین هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد! یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست! اگر رد پای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هرمفهومی نشسته ایم و همه ي چیز های تلنبار مربوط و نامربوط را زیر و رو میکنیم!به نظر میرسد انسان اسانسورچی فقیری است که چزخ تراکتور می دزدد! البته به نظر میرسد! ... تا نظر شما چه باشد؟


نوشته شده در 91/07/15ساعت 11:29 توسط فانوس| |

اشكمو در آورد

مدير بي لياقت

 چون مي دونه كسي به عنوان مدير حسابش نمي كنه فكر ميكنه همه غرور دارند به جز خودش

منو مجبور مي كنه كه دروغ بگم، كار ارباب رجوع رو دو هفته پيش انجام دادم صحيح و كامل ولي چيزي دستش ندادم فقط بهش گفتم كارتون انجام شده آمادست بذاريد آقاي مدير بيان تاييد كنند مي ديم خدمتتون ،ميگه چرا بهش گفتي كارش انجام شده من ميخواستم بدوونمش

سر همين داستان ديروز تا الان دو مرتبه منو زير سوال برده كه تو دقيقا به يارو چي گفتي؟

منم گفتم :ديروز هم كه خدمتتون عرض كردم،به يارو گفتم نامه هاتون آماده است ولي بذاريد آقاي (بوووووووووق)بياد تاييد كنه بعد ميتونيد تحويل بگيريد ، كه بعد هم به درخواست يارو زنگ زدم به شما (جناب بوووووووووق) on the phone - New!و گفتم كه نامه ها آماده است شما كي تشريف مي آريد نامه هارو بديم به يارو و شما هم گفتيد :من گمرك هستم نمي آم تا فردا و من هم اين جمله رو تحويل يارو دادمو يارو رفت.(به قول خودتون يارو رو پيچوندين)(اينارو ديگه به شما ميگم به اون كه نگفتم:"آخه آدم چقدر خبيث" ،نيم ساعت بعد اومد شركت و منو از تو كلاس ايمني كشوند بيرون واسه بازجويي )

كه جناب (بوووووووووووق) گفت :نبايد ميگفتي نامه ها(تالي ها) آماده است من مي خواستم بدوونمش(يعني دقيقا جمله ديروز و تكرار كرد)منم گفتم برو همين الان به جناب عين جيم (سرپرست مجتمع)بگو بياد تا مشكل ما حل شه بعدم همه چي رو گذاشتم كف دست جناب عين جيم كه جناب مدير پريد وسط حرفمونو گفت داره دروغ ميگه ،منم گفتم من دروغ ميگم يا شما كه مي گيد به يارو بگو كارش انجام نشده.خلاصه جر ،جر بودو بحث ،بحث

اونا يه چيزي ميگفتنو من يه چيزي

حالا حرف من چي بود ميگفتم چرا قبل از اينكه يارو بياد به من نگفتي مي خواي چي جوابش بدي تا من هم يه فكري واسه دروغ گفتنتون بكنم و دو زبون در نيايي كه انگار آتيشش زدي و دوباره رفت رو منبر گفت نه خير خانم شما با من اينجوري رفتار ميكني وگرنه با مدير قبلي اينجوري نبودي.بازم خلاصه هي اون گفت و هي من جوابش دادم جناب عين جيم هم مونده بود طرف كدوممون بگيره يه بار طرف من بودو يه بار طرف جناب (بوووووووووق)

اينجا بود كه من گفتم :اصلا ببينيد آقاي عين جيم من دو راه به شما پيشنهاد ميكنم يا منو از اين بخش انتقال بديد به بخش هاي ديگه يا اينكه نامه عدم نيازمو بزنيد برم كه جناب مدير (آقاي بووووووووووق)گفت از نظر من ايرادي نداره فقط روي كاغذ بنويس،اينو كه گفت آقاي عين جيم اومد تو حرفشو گفت شما مثل خواهر برادر ميمونيد(اينو كه گفت بد جوري حالم بد شد در حد تهوع)بايد باهم كنار بياييد تا اين شركت سر پا بمونه.

بحث كه تمومي نداشت جناب مدير هم منظورم همون بووووووووووقه كه روده دراااااااااز.كم نمي آره كه، من كه خانوم هستم داشتم از حال ميرفتم ،داشتم چيه!!رفتم عزيزاناون هنوز حرف داشت واسه گفتن ديگه وسط حرف زدن هم زبونش ميگرفتو هركلمه رو دو سه مرتبه تكرار ميكرد مخصوصا اون جايي كه من گفتم ببينيد آقاي عين جيم حالا كه اين آقا دارن همه چيزو ميگن پس اجازه بديد منم حرفامو بزنم،گفتم نمي خواستم بگم ولي مجبورم ميكنه،گفتم :چند وقت پيش كه بهش زنگ زدمو گفتم مي خوام برم مرخصي و از آقاي عين جيم هم اجازه گرفتم با عصبانيت گفت:شما اگه از عين جيم اجاز ه ميگيري ديگه چرا به من زنگ ميزني برو از همون مرخصي بگير!!!!!!!!!!!بعد يه جمله ديگه هم يادم اومدو گفتم تازه چند وقت پيش هم به من گفته آقاي ب رو بپيچونم توي پرانتز بگم كه اين آقاي ب مافوقمونه كه اينجا هم نيست و دفتر كارش تهرونه،

بله بچه ها آقاي عين جيم تازه فهميد حساب كار دست كيهو سعي كرد با ختم صلوات جلسه رو تموم كنه

راستي دوستي ها جونم يه جاييش كه من داشتم تعريف مي كردم كه آقاي بووووووووق گفته مي خوام فلاني رو بدوونم من بنده خدا اومدم بجاي دووندن گفتم روي زمين بكشونه كه همينو كرد سوژه گفت اصلا طرز صحبت كردن بلد نيستي اين واژه ها چييه كه به كار ميبري منم گفتم عذر مي خوام از اونجايي كه سواد شما بيشتر از منه بايد به جاي رو زمين كشوندن ميگفتم طرفو مي خواد بدوونه و اون يكيرو هم مي خواد بپيچونه...

رفتم خونه و به مهربون همسر گفتم چي شده گفت ديگه از فردا نرو سر كار ولي من امروزم اومدم كه اين هارو بنويسم و تصميم گرفتم به محض پيدا كردن يه كار نون و آب دار از اين شركت بووووووووق برم

لازم به ذكر است اين آقاي بووووووووق فوق ديپلم برقه ولي رييس گمرك شركت ماست و مدام با خودش و ديگرون در گيره كه چرا هيچكس اونو به حساب نمي آره و چرا مدير توليد بدون هماهنگي اون كار ميكنه و چرا نماينده فلان شركت بدون هماهنگي اون مي آد توي دفتر من و چرا جناب آقاي ب(مافوق تهرونيمون)به من زنگ ميزنه ولي به اون كه مدير زنگ نمي زنه(تو پرانتز بگم يكم هم بچه ساله و مجرد هم هست ،زياد هم ريز خوني ميكنهwhistling ،ته ريش ميذاره لباسشم هميشه رو شلوارشه، آستينا دكمه و يقه تا اپيگلوت چفت شده در ضمن ياد آور ميشوم كه آقاي بووووووووووق خيلي هم وسواس كاري داره 

اين بود انشاي من...

نوشته شده در 91/07/10ساعت 10:33 توسط فانوس| |


گاهي ميان عقل و دلم جنگ مي شود

قلبم به گوشه اي خزيده و بيرنگ مي شود

پرسيدم از طبيب سبب را ،طبيب گفت:

حتما دلت براي كسي تنگ مي شود

نوشته شده در 91/07/09ساعت 7:57 توسط فانوس| |

ساده لباس بپوش!

ساده راه برو!

اما در برخورد با دیگران ساده نباش!!

زیرا سادگی ات را نشانه میگیرند!

برای درهم شکستن غرورت!!!

(حسین پناهی)

نوشته شده در 91/07/03ساعت 9:46 توسط فانوس| |

Design By : Night Melody